انجمن علمی زبان انگلیسی مدرسه راهنمایی تیزهوشان شهید بهشتی بروجرد

 

 

حال ساده:Simple present tense

الگوی ساخت: مصدر بدون to+فاعل

 

 

(usage):

1- بین كار های عادی و تكراری

مثال:  . I usually get up at 9.00 every da -

 

- موارد كاربرد زمان حال ساده




ادامه مطلب...

تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط

Thumbelina

There was once a woman who wanted very much to have a child. So one day she went to a Fairy and said to her: 'I should so much like to have a little child; can you tell me where I can get one




ادامه مطلب...

تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط

 

man and butterfly

Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled. The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly. The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward. Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.

شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشمی ظلاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز کند. اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز کند. مرد مهربان پی نبرد که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت که مایع خاصی از بدنش ترشح می شود که او را قادر به پرواز می کند.بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا کرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز کنیم.





تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط

 

 

A man and his dog




ادامه مطلب...

تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط

THE PARROT

There once was a man who kept a parrot as a pet...




ادامه مطلب...

تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط

GIFTS FOR MOTHER




ادامه مطلب...

تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط

داستان طاووس و لاک پشت

 

The Peacock and the Tortoise




ادامه مطلب...

تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط

An older gentleman was playing a round of golf. Suddenly his ball sliced and landed in a shallow pond. As he was attempting to retrieve the ball he discovered a frog that, to his great surprise, started to speak! "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a week." He picked up the frog and placed it in his pocket.

As he continued to play golf, the frog repeated its message. "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a whole month!" The man continued to play his golf game and once again the frog spoke out. "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a whole year!" Finally, the old man turned to the frog and exclaimed, "At my age, I’d rather have a talking frog!"

ترجمه

پیرمردی، در حال بازی کردن گلف بود. ناگهان توپش به خارج از زمین و داخل برکه‌ی کم‌آبی رفت. همانطور که در حال برای پیدا کردن مجدد توپ تلاش می‌کرد با نهایت تعجب متوجه شد که یک قورباغه شروع به حرف زدن کرد: مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ی زیبا تبدیل شوم، و برای یک هفته برای شما خواهم بود. او قورباغه را برداشت و در جیبش گذاشت.

همانطور که داشت به بازی گلف ادامه می‌داد، قورباغه همین پیغام را تکرار کرد «مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ی زیبا تبدیل شوم، و برای یک ماه برای شما خواهم بود». آن مرد همچنان به بازی گلفش ادامه داد و یک بار دیگر قورباغه گفت: مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ی زیبا تبدیل شوم، و برای یک سال برای شما خواهم بود. سرانجام، پیرمرد رو به قورباغه کرد و بانگ زد:‌ با این سن، ترجیح می‌دم یه قورباغه سخنگو داشته باشم.






تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط


Mr Robinson never went to a dentist, because he was afraid:
but then his teeth began hurting a lot, and he went to a dentist. The dentist did a lot of work in his mouth for a long time. On the last day Mr Robinson said to him, 'How much is all this work
going to cost?' The dentist said, 'Twenty-five pounds,' but he did not ask him for the money


ترجمه

آقای رابینسون هرگز به دندان‌پزشکی نرفته بود، برای اینکه می‌ترسید.
اما بعد دندانش شروع به درد کرد، و به دندان‌پزشکی رفت. دندان‌پزشک بر روی دهان او وقت زیادی گذاشت و کلی کار کرد. در آخرین روز دکتر رابینسون به او گفت: هزینه‌ی تمام این کارها چقدر می‌شود؟ دندان‌پزشک گفت: بیست و پنج پوند. اما از او درخواست پول نکرد.



ادامه مطلب...

تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط

 

If you want to be successful then do this:

Look at your past by forgiveness

Look at your now with pathetic

And then

Look at your future with HOPE

اگر می خواهی به موفقیت دست پیدا کنی این کارها را انجام بده:

به گذشته با گذشت نگاه کن

به حال با رقت و دلسوزی نگاه کن

و سپس

به آینده ات با امید نگاه کن






تاريخ : جمعه 03 آذر 1391
ارسال توسط
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران